خاطره ای مستند در زندگی هنری من

روزنامه خبر جنوب - 21 آبان ماه 1394


 

در نشستی با عنوان کارگاه داستان نویسی و خاطره های مستند، در تالارحافظ شیراز، مشتاق بر روی صندلی، گوشه دنجی را انتخاب کرده و به صحبت های شیرین کارشناس روانشناسی حاضر گوش می دادم. چراغ های سالن خاموش بود. استاد سخنران از دانش و داشته هایش بوسیله ویدیو پروژکتور توجه اکثر حاضرین را به بحث مورد نظر، جلب کرده و با آب و تاب در زمینه طریقه نگارش خاطره های مستند در زندگی فردی آدم ها  با لحنی طنز آلود سخن می گفت. همه با دقت به حرف هایش گوش می دادند و گاهی اوقات خنده ملیحی بر روی لبان حاضرین نقش می بست.

ناگهان  یادم آمد که چه خوب بود اگر می توانستم، قسمتی از اتفاقات دوران طلائی هنری خودرا که حاکی از اتفاقات تلخ و کمتر شیرین گذشته است، در آن جلسه مستعد بیان می کردم و ای کاش می شد من به جای روانشناس حاضر، پیش آمدهای غیر منتظره  را می گفتم. متاسفانه من در میان جمع حاضر بُر خورده و کسی مرا نمی شناخت. به خانه آمدم و تمام مدت را با خاطره نویسی و داستان نویسی فکر کردم. بهرحال در میان مشغله  زندگی، امروز موفق شدم تا سرگذشتی  از خیل جریانات در زمان حضور در خدمت هنرمندان دوران تهیه تابلوهای چهره های پیشکسوت و ماندگار را در ذهنم مجسم کرده به دفعات، هر کدام از آنها را بنویسم. بیشتر این خاطرات مربوط به سال 1380 می باشد که فعلا شامل مرور زمان شده و اکنون توانستم دریچه ای برروی آن دیدارها باز کنم .

بیشتر هنرمندانی که موفق به زیارتشان شدم و جزئی از افتخارات زندگیم محسوب می شوند، به وسیله دیگر پیشکسوتان هنر امروز شیراز به من معرفی می شوند. در میان این افراد، آدرس یکی از هنرمندان پیشکسوت با نامی ماندگار در زمینه  قلم زنی و طلا کار که در تزئین و مرمت طلا کاری اماکن مقدس شیراز و سایر بقاء در سراسر کشور در شهرهای زیارتی ید طولائی دارد به دستم رسید. به اتفاق پسرم در یکی از روزهای داغ تابستان به جستجوی خانه ایشان به راه افتاده با آنکه دیگرخیابان های شیراز را بلد نیستم و هنوز به شیراز قدیم فکر می کنم به سختی به قسمت جنوبی شهر شیراز در محله بسیار فراموش شده رسیدیم و پرسان از اهالی، به درب منزل وی رسیده، زنگ در خانه را با احتیاط و خیلی کوتاه به صدا در آورده، بعد از مدتی، صدای خانم مسنی از خانه به گوشم رسید، که می گفت: "کی هستی ...؟!" دوباره مدتی گذشت، گوشه درب ورودی خانه به اندازه شناسائی ما باز شد، وی مادری مسن با دستگاه واکری که در دست داشت و چادر سفید و عینکی برروی چشمانش بود، در مقابل ما ظاهر گردید.

            سلام کردیم. قبل از اینکه لب به سخن باز کنم، گفت: "ننه چرا حالا آمدید، من صبح منتظر آمدن شما بودم، آخه میخواستم  آقامونِ ببرم دکتر منتظر دفترچه بیمه هستم! ببینم دفترچه را همراه خودتون آورده اید؟" من که هاج وواج بودم، به او گفتم مادر آمده ام استاد را زیارت کنم. او دوباره فکر کرد که شاید دفترچه بیمه را به شوهرش باید بدهم، به همین خاطر زود درب را باز کرد تا ما وارد شویم. در همین اثنا  آرام و آهسته با لهجه اصیل شیرازی گفت: "بمیرم آقُی بچامون سخت مریضِ، او سکته  کِردِ مواظب باشید والُ بی زحمت بلند حرف نزنید.

من و پسرم وارد حال خانه شدیم، برروی مبل نشستیم. ناگهان صدای پیرمردی رنجور به گوشمان رسید. بله او همان کسی بود که مایل به دیدارش بودیم. استاد صدای گفتگوی غریبه ای به گوشش خورد در حالی که در اطاق دیگری و در وضعیت غیر عادی به درد، دست به گریبان بود، با صدای بلند و نهیفی از خانم خانه پرسید "کیه؟! کی اومده؟!" و از او خواست تا غریبه را به اطاق محل استراحتش راهنمائی کند. پیرزن که کاملا از وضعیت روحی شوهرش با خبر بود به ما گفت "ننه معذرت میخوام، آقامون نمی تونِ ازجاش بلند بِشِ"،  به همین خاطر از ما اجازه خواست تا نزد او برود. استاد در حالی که ناله می کرد، از باریکه کنار درب ورودی اطاق دیده می شد. او با زیر پیراهنی آبی رنگی در میان رختخواب آشفته ای خوابیده، مشخص بود که در شرائط عادی، هیکلی معمولی داشته ولی در حال حاضر ورم های فراوانی تمام بدن نهیفش را فرا گرفته و از حالت عادی بیرون آمده  که دیدن چنین صحنه ای برای هر بیننده ای غیر قابل تصور و تحمل به نظر می رسید. وی به دور خودش پیچ و تاب می خورد. گویا  در اطراف رختخوابش به دنبال پیراهنش می گشت تا بتواند آن را پوشیده و به ما ملحق شود، که با اعتراض همسرش روبروشد. در همان لحظه، ما در وضعیت سختی قرار گرفته بودیم؛ زیرا از یک طرف، بدون اجازه نمی خواستیم وارد اطاقش شویم و از طرف دیگر نگران آن بودیم که ایشان به چه صورت پیش ما می آید و با آن حال وخیم با ما صحبت می کند.

            نگران وضعیت هولناکش بودیم، او می خواست خودش بداند که ما کی هستیم و از روی کنجکاوی علاقمند بود، خودش پاسخگوی ما باشد. بیچاره پیرزن آهسته به او می گفت "گمان کنم از بیمه آمده اند". زن دوباره خواست به طرف ما بیاید که استاد با فریاد گفت: "خانم کو عینک من؟!" زن دوباره در بین راه برای پیدا کردن عینکش به اطاق برگشت و خوشبختانه عینک پیداشد و آن را روی چشم استاد قرار داد. ناگهان پیر مرد با حالت بسیار رقت باری در حالی که قسمتی از پیراهن را روی دوشش انداخته گاگله کنان به طرف حال در حرکت بود. بعد از سلام و اظهار ادب کوتاه ما که در وضعیت روحی بدی قرار گرفته بودیم و پشیمان از آمدن به خانه او، به استقبالش رفته و از او خواهش کردیم که به رختخوابش باز گردد. تا بیشتر باعث ناراحتیش نباشیم و از خیر این مصاحبه بگذریم. ناراحت شد و مانع ازرفتن ما به بیرون از منزلش گردید.

همسر ناتوانش که حالی بهتر از شوهر نداشت و شاید کمی به عارضه آلزایمر دچار بود، با کمک ما، در بین راه پشتی مخصوصی را در کناراو قرار داد و ما درمقابلش، برروی زمین نشستیم. از من خواست که از این وضع نگران نباشیم، او گفت که مدتهاست به این وضعیت روبرو است و با درد و مرگ دست به گریبان می باشد و می گفت: "من به این وضع عادت کرده ام!..." از روزهای پرکاری که در کارگاهش و در کنار شاگردان فراوانی که در محضرش تلمذ می کرده اند صحبت می کرد و از اینکه دنیا بی وفا است... با کنایه گفت هرچه از دیده شود دور از دل برود... گویا کسی از او احوال نمی گرفت! او ناگفته زیاد داشت، قصه فراوانی در ذهنش می پرورانید. دلش می خواست برای کسی حرف بزند وی در آن حال زار به دنبال مستمع می گشت تا بلکه از خودش بگوید و از سرنوشتی که برایش رقم خورده بود حرفی بزند. از هنرنمائی هایش می گفت و آرزو می کرد روزی بیاید، دوباره در کارگاهش کارکند. نگاه های نافذ و پر معنای او مرا  بیاد شعری انداخت که :

در نگاه تو ندانم که چه رازیست نهان         که من این راز توان دیدن و گفتن نتوان

ما که در آن لحظه بغضی در گلو داشتیم حیران به او نگاه می کردیم. زن به آشپزخانه میرفت تا بتواند وسائل پذیرائی را برایمان مهیا سازد که ما با خواهش و تمنا از پذیرائی، او را منصرف نموده با لبخند تلخی که در لب هایش می دیدم رضایت مندی و خوشحالی خودش را به ما نشان داد. استاد با صدای لرزانش گفت: "شما کی هستید؟" من که همه خواسته هایم را فراموش کرده بودم با کمی مکث گفتم: "استاد، افتخار این را پیدا کرده ام که چهره های ماندگار را نقاشی کنم". ناگهان احساس غریبی در او پیداشد، محکم در جایش نشست گوئی هیچ ملالی نداشت و قبل از اولین سوال من، داستان زندگیش را به زحمت برایمان تعریف کرد. اشک دوری از کارو همکارانش  در حدقه چشمانش جمع شده بود به خاطر تعصبی که دروجودش دیده می شد، مانع ریختن اشک برروی گونه هایش شده بود. بیچاره همسرش! هنوز در حال و هوای دفترچه بیمه و بیمه شدن بسر می برد. دوباره با اشاره چشم و ابرو ازما خواست که قضیه بیمه آنها را دنبال کنیم. استاد حالتش را به سختی عوض کرد و با لبخند امیدوارانه ای گفت، خوش آمدید. با آنکه به سختی سخن می گفت، اما متوجه بود که ما به چه منظور به دیدارش رفته ایم، متوجه دوربین همراهمان گردید. خواست تا چند عکس یادبود از او گرفته و شروع به صحبت نمود. دلم می خواست در این مدت کوتاه، شنونده خوبی، جهت خوشحالی آنها باشم. از این که نمی توانستیم کاری برایشان بکنیم، تاسف می خوردیم. از ما خواست که عکس های متنوعی از صورتش با عینک گرفته شود تا اگر فرصتی بود دوباره به دیدارش بیائیم و عکس ها را به او نشان بدهیم.

این شعر برایم تداعی گردید :

فرصتی نیست که از خم به قدح ریزی می                 لب خم بر لب من نه، که جهان یک نفس است

ومرا دگرگون ساخت. استاد سرگذشت کاری و فعالیت هنری خودش را در اختیار ما گذاشت. خواستیم تا از محضرش خداحافظی کنیم، تلاش می کرد به صورتی ما را تا درب خروجی خانه مشایعت کند. بیچاره همسرش ما را تا سوار شدن در ماشین مشایعت کرد و در تمام این لحظات از ما خواست تا هرچه زودتر دفترچه بیمه آنها را بیاوریم. در طول راه گریه می کردم و از اینکه اورا در این وضع نگران کننده دیدیم تاسف خوردم.

به خانه آمدم. مدتی کوتاه  گذشت اولین نمایشگاه چهره ها را دراسفند ماه سال 80 درنگارخانه وصال بر پانموده، اکثر استاد کاران در رشته های مختلف همراه با اساتید دانشگاه های شیراز حضور داشتند. از دوستان جویای حال استاد قلمزن شدم، او چندروز قبل ازافتتاح نمایشگاه از بین ما رخت بربسته بود...

این سرگذشت بارها به صورتی دیگر پیش آمد شد و خاطره های تلخی برایم به جا گذاشت. همیشه این سوال برایم مطرح است، چرا آدم ها بعد از دوران کار و خانه نشینی در یاد یاران کمرنگ می شوند و دوستان شفیق دوران فعالیت و همکاری درکار، کمتر رغبت نشان می دهند، تا در کنار یکدیگر باشند؟ و یاران  دیرینه خود را تنها می گذارند! به قول شاعر :

مرا درروز محنت یارباید            وگرنه روز شادی، یار بسیار

که این واقعیتی انکارناپذیر است و بنا به قولی دیگر، «خلق الانسان من النسیان»...

 آدمیزاد از فراموشی خلق شده است را نباید از یاد ببریم که «من علّمنی حرفاً، فقد صیّرنی عبداً».

حداقل به پاس حقی که استاد در دوران آموزش به گردن شاگرد دارد، تا آخر عمر بیادش باشیم و در زمان حیاتش از او دلجوئی شود.  انسان ها به احترام و توجه نیاز دارند و در خانه آنها به روی همه کسانی که دوستشان دارند باز است و از لطف آنها عمری دوباره پیدامی کنند و از نفس گرم دوستان انرژی می گیرند. - محمدعلی پرواز، نقاش پرتره های پیشکسوتان و چهره های ماندگار شیراز

این مورد را ارزیابی کنید
(326 رای‌ها)

نظرات بازدیدکنندگان:

(*) :موارد الزامی

اين وب گاه در ستاد ساماندهی پایگاه های اينترنتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت گردیده است.

صفحه اصلی   |   زندگینامه هنری   |   پرتره های چهره های ماندگار   |   گالری نقاشی   |   گالری خوش نویسی   |   مقالات    |    یادداشت ها   |   تماس با ما

| All Rights Reserved. All contents available on this website are copyrighted by ONLINE PARVAZ ART GALLERY© 2006-2017 |

كليه حقوق مادی و معنوی اين وب گاه محفوظ و هرگونه انتشار يا استفاده از تصاویر و مطالب آن، تنها با ذکر منبع، آزاد است. © 1396-1385

| براي استفاده هرچه بهتر از سايت، پيشنهاد ما به شما، استفاده از مرورگرهای Google Chrome و firefoxMozilla Firefox  است. |