نگاهی کوتاه به وضع تحصیل در دهه ی سی

مقدمه:

خواستم تا به گذشته برگردم و چگونگی شروع به تحصیل، اوائل دهه سی در دبستان آن روزگار را بنویسم. شاید این روزها برای نسل امروز جالب و مایه شکر گزاری دانش آموزان شود که در محیطی آرام و توجه همه جانبه اولیای خانه و مدرسه در امرتحصیل می کوشند.

10.jpg

من در 7 سالگی به مدرسه رفتم زمانی که مثل امروز امکانات پیش دبستانی وجود نداشت و بچه ها را گاهی به مکتب می فرستادند تا الفبا و اعراب را یاد بگیرند، که این وضع بیشتر از یکی دوهفته دوام نداشت؛ زیرا معمولا از بچه ها بعنوان خانه شاگرد استفاده می شد. به همین خاطر کودک به طور ناگهانی، از خانه و بی خبر از انظباط تحصیلی به مدرسه می رفت و این خود مشکل بزرگی در جهت باور آموزشی و درس خواندن و هم نشینی با دیگر بچه های هم سن و سال خودش محسوب می شد. به غیر از کمبود امکانات آموزشی، مدرسه ها دارای ساختمان های بسیار کهنه، اجاره ای، فرسوده و کاهگلی بودند. در این شرایط دانش آموزان در محیط ناامنی به سرکلاس می رفتند و درس می خواندند. به همین علت در فصل زمستان اکثر اوقات مدرسه را به خاطر ریزش دیوارهای کلاس تعطیل می کردند. کوچه ها بسیار ناهموار بود و گاهی اوقات چاه فاضلاب خانه ها، وسط کوچه ها در مسیر عبور مردم، مشکلاتی بوجود می آورد و در زمان آب گرفتگی این گونه چاه ها، در معابر معلوم نبود و به دلیل وجود برف سنگین، راه های رفت و آمد مردم مسدود می شد و خطر سقوط در چاه وخرابی دیوارمعابر حتمی به نظر می رسید به همین خاطر حمال در بسیاری از معابر، بچه ها را کول می گرفت و عبور می داد. اکثر اوقات بچه ها بخاطر گذشتن از کوچه ها، اجباراً، دو یا سه بار به خانه برمی گشته و لباس های کثیف را عوض می کردند.

به غیر از خانواده های معدودی که تحصیلات بالا و حتی دانشگاهی داشتند، اکثر خانواده های شیراز کم سواد یا بی سواد بودند ، به همین دلیل افراد کم درآمد فکر تحصیل را از ذهن بچه ها پاک نموده، سعی در فرا گیری کارهای یدی و حرفه های نان آور داشتند. اگر بچه ها را به مدرسه می فرستادند، صرفا به خاطر این بود که نگویند فلانی سواد خواندن و نوشتن را نمی داند. کمتر کسی بود که فکر رفتن به دانشگاه را در سر می پرورانید. تحصیلات دانشگاهی هم در تهران گذرانیده می شد. زیرا در شیراز رشته های تحصیلی دانشگاهی امروز وجود نداشت و کمتر کسی دانشگاه را می شناخت. لذا رفتن به مدرسه و گذرانیدن دوره مقدماتی تحصیلی خود هنری بود از جانب اولیاء دانش آموز و همچنین بچه ها، از این رو کسانی بیشتر موفق بودند که پدرشان سواد داشتند. در حالت عادی رسم بر این بود که پدران، فرزندان خود را به کاری که خود انجام می دادند، تشویق نموده از شاگردی در محیط کار، به استادی می رسیدند. لذا تحصیل آن گونه که امروز مورد توجه است، بازار پررونقی نداشت.

vafs575-aks-ghadimi6.jpg

برادری داشتم، تا کلاس ششم دبستان درس خوانده بود، به خاطر اینکه در تمام شش سال تحصیلی دبستان جزء دانش آموزان ممتاز شناخته شده و از آنجا که معلم کم بود، چند سالی در همان مدرسه به تعلیم کودکان پرداخت. بعد از مدتی به وسیله اولیای مدرسه به اداره فرهنگ معرفی شد. در اوان جوانی بعد از مدتی آموزش، به یکی از روستاهای شمال استان فارس فرستاده شده و در مدرسه ای که یک اطاق شش کلاسه داشته، با تعداد معدودی دانش آموز به تدریس کلاس اول تا ششم مشغول می گردد. دوری وی از خانواده خود مشکلی برای پدر و مادرمان می شود. البته برادرم با حقوق جزئی که می گیرد، به مرور به طور آزاد درس خوانده و دیپلم خود را به صورت داوطلبانه در شیراز می گیرد و بعد از گذشت چند سالی به شیراز منتقل می شود و کار خود را در مدرسه ای ادامه می دهد. در اوایل دهه چهل ، دانشکده ادبیات به همت دکتر لطفعلی صورتگر تاسیس می گردد و او توانسته بود تا تحصیلات دانشگاهی را در رشته ادبیات و بعد تاریخ وجغرافیا به صورت شبانه بگذراند و ادامه کارش را در دبیرستان های شیراز به انجام برساند. خواهرانم، تا ششم دبستان درس خوانده و اجازه ادامه تحصیل در دبیرستان به آن ها داده نمی شود و آنها ازدواج می کنند. به این صورت تحصیل مشکلاتی در پی داشت که اکثر خانواده ها منافع دانش اندوزی را به لقایش بخشیده بودند. در همین ایام کودکانی که شغل پدر را دنبال می کردند استادان و تعمیر کاران خبره و واردی از آب در آمده که امروز کمتر به امثال آنها بر می خوریم.

 

من آخرین فرزند خانواده 9 نفری آن روزگار هستم. شیطنت کودکانه در من زیاد دیده می شد. تنها کسی که رفتار مرا تحمل می کرد مادرم بود. از این که برادرم معلم شده، اصرار داشت، من هم به مدرسه بروم. با اینکه بی سواد بود اما محسنات علم را می دانست. برادرم بارها برایمان نامه می فرستاد. همین امر باعث شده بود که نامه را دیگران برایم بخوانند. به همین خاطر خودم را مسئول موفقیت آینده خود می دانستم. دوست داشتم خواندن و نوشتن را یاد بگیرم تا حداقل بتوانم کاغذی را که پستچی از سوی برادرم به خانه می آورد، برای همه بخوانم. اولین روشی را که مادرم برایم پیش بینی کرد و اصرار داشت به آن عادت کنم، وظیفه شناسی در آن سن و سال بود. برای مثال زمانی که برای ادای فریضه نماز صبح از خواب بیدار می شد، مرا نیز بیدار می کرد تا با هم نماز بخوانیم. با توجه به اینکه شب ها روشنایی برق نداشتیم و از چراغ نفت سوز استفاده می شد، زودتر از معمول امروز می خوابیدیم.

در بیشتر محله های شیراز آب لوله کشی، برق وجود نداشت. در هیچ جای ایران گاز طبیعی نبود. هر صبح برای تهیه آب جوش یا گرم کردن نان باید آتش منقل را آماده می کرد و کتری آب را روی سه پایه قرار می داد و مواظب بود در موقع جوش آمدن، آب سرریز نشود و باعث خاموش شدن آتش نگردد. با اینکه در آن وقت صبح زود میلی به صرف ناشتایی نداشتم، مرا در صبحانه خوردن با پدرم که هرروز قبل از طلوع آفتاب آماده رفتن به سر کارمی شد تشویق می کرد. در خانه ها حمام نبود هرروز مرا وادار می کرد که دست و پای خود را در کنار حوض با کیسه حمام و سنگ پا بشویم و ناخن های خود را کوتاه کنم به امید روزی که به مدرسه بروم و در جمع دوستان دبستانی مرتب باشم. مادرم خیاطی را خوب می دانست. لباس همه اهل خانه را می دوخت. برای مثال کت و شلوار خاکستری رنگ مدرسه را با روکش سفید در یقه و آستین ها برایم تدارک دیده، دست دوز خودش بود. در آن روزگار کفش به صورت امروز در فروشگاه ها وجود نداشت. او کفاشی را می شناخت که کفش دست دوز تهیه می کرد. مرا در یکی از روزها به نزد کفاش در بازار حاجی برد و برایم سفارش یک جفت کفش شِبرُو چرمی داد. کفاش پایم را برروی یک مقوا قرار داد و طرح اولیه کف پایم را با مدادکاپ کشید و قول داد تا بیست روز دیگر کفش آماده شود. بیست روز بعد، آن را گرفتم، در طاقچه ای از اطاق که به من اختصاص داده بودند،لابلای پارچه نگهداری کرده تا در اولین روز مدرسه بپوشم. او هر روز آهسته بدون اینکه کسی از تکرار حرفهایش عاجز شود، از محسنات دبستان در گوشم زمزمه می کرد. یکی دو روز قبل از شروع مدرسه به اتفاق پدرم به حمام عمومی محل رفته و سلمانی حمام موهای سرم را با ماشین شماره 4 کوتاه کرد.

اول مهر زود تر از هر روز دیگر از خواب بیدار شدم، بعد از ادای نماز و خوردن صبحانه، مادرم برای مقدمات رفتن به مدرسه چمدان مقوایی روکش دار پارچه ای که طرح چند گل روی آن را خواهرم به عنوان کاردستی در مدرسه، سال قبل گلدوزی کرده بود، با چند مداد رنگی و یک مداد سیاه پاک کن دار و دفتر بیست برگی متوسط و برای جلو گیری از دل ضعفه در بین روز مقداری کشمش در پاکت کاغذی ریخت و مقداری از یَخنی لوبیای شب قبل را لای یک تکه نان سنگک (مثل ساندویچ امروزی )پیچید و در آن جا داد. او سفارش کرد که در زنگ های راحت از خوراکی های داخل چمدان استفاده نمایم. در موقع خروج از منزل، مرا از زیر قرآنی که مخصوص پدرم بود رد کرد. قر آن را بوسیده و منتظر مادرم ماندم. خواهرم امسال به کلاس چهارم می رفت، لذا با هم از خانه خارج شدیم. در کوچه صدای گریه بچه همسایه (احمد) راشنیدم که برای نرفتن به مدرسه از دست مادرش فرار کرده و یکی از مغازه دارهای زیر بازارچه او را بغل زده تا به مدرسه ببرند. در بین راه با تقلای فراوان کفش خود را از پا بیرون کرده و حین عبور از کنار خانه ای کفش را در آن خانه پرتاب می کند و برای اینکه از دست آن مرد رها شود بر رویش ادرار می کند که بعد از نزدیک شدن به مدرسه، صاحب خانه که صدای احمد را شنیده و کفش را دیده بود به دنبال آنها تا نزدیک مدرسه دوید و کفش را با مشقت فراوان به پایش پوشانده، به مدرسه رسیدیم. خواهرم در بین راه از ما جدا شد و روانه مدرسه خودش گردید.

دبستان ما در انتهای کوچه هفت پیچ قرار داشت. به نظرم می رسید آن مدرسه دارای در ورودی بزرگی است و تابلو کهنه و قدیمی دبستان دولتی پسرانه ملاصدرا در بالای آن نصب شده بود. بیشتر بچه اولی ها گریه می کردند و چند نفری دیگر حیران دست در دست پدر یا مادرشان درگوشه ای کز کرده وارد دالان مدرسه شدند. در اینجا بود که حرف های مادرم برایم تداعی گردید. پیر مردی روی کرسی نشسته، تسبیح دانه درشتی در دست داشت و نمی گذاشت که پدر و مادرها وارد صحن حیاط مدرسه شوند. در اینجا کلاس دومی ها بودند که در دالان ورودی بچه های تازه وارد را دلداری می دادند. من به پیر مرد نشسته در دالان نزدیک شدم. فکرکردم که او معلم ما است. به او سلام کرده، او باصدای بم و بلندش جواب سلام مرا داد، فهمیدم امروز کسی به او سلام نکرده است. احساس کردم او از سلام کردن من خوشش آمده، دست مرا گرفت و اجباراً از مادرم جداشدم و به دنبال او به صحن حیاط رسیدیم. بغض گلویم را فشرد. از آنجا که پیرمرد پی به ناراحتی من برده، از من پرسید: "پسر اسمت چیه؟!" اشک تنهائی و جدائی از مادر در چشمانم حلقه زد. با ناراحتی، گفتم "محمد". لبخندی زد و گفت "چه خوب ! پس ما هم اسم هستیم." بعد ها فهمیدم که او همان کل محمد، بابای مدرسه می باشد. درخت های نارنج در باغچه های پیوسته و حوض بزرگ ودراز داخل حیاط، توجه مرا به خود جلب نمود! او گفت ببین اینجا کلاس اول است و تا چند دقیقه دیگر باید به این کلاس بروی. در همین لحظه، زنگ مدرسه به صدا در آمد. بچه های کلاس دوم تا ششم فورا در صف مخصوص خودشان ایستادند و ما اولی ها به کمک (کل محمد) و آقای ناظم صف جدیدی را تشکیل دادیم. چند معلم و آقای مدیر در جلو صف ایستادند و دانش آموزی از کلاس دوم به قرائت قرآن پرداخت. در ادامه دعای صبحگاهی دانش آموزی به عنوان "خدایا، ترا به یگانگی می ستائیم و به پیغمبران و برگزیدگانت درود می فرستیم ....." خوانده شد و بچه ها آنرا تکرار نمودند. در آخر آقای مدیر روز اول مدرسه را به همه بچه ها شادباش گفت و بچه ها به طرف هر کلاسی هدایت شدند. کلاس ما سه دری بود که در آن ده نیمکت وجود داشت. قرار بود بر روی هر نیم کت سه نفر بنشینند. پنج نیمکت در چپ کلاس کنار سه دری و پنج نیمکت در سمت راست کلاس نزدیک درب ورودی، همه نشستند آقای معلم وارد شد. سلام کرد و با تجربه ای که داشت بچه های مغموم را به آرامش دعوت نمود و از محسنات درس صحبت به میان آورد بعد جای شاگردان کلاس را بر روی نیم کت ها به نحوی که بلند قدها در عقب و بچه های کوتاه تر در جلو بنشینند، مشخص کرد.

 

madreseh-tehranghadim.jpg

 

در ادامه، آموزگار کلاسمان گفت کی می تونه شعر بخونه؟ من که هرروز سحر خیز بوده و برنامه کودک را از صدای رادیو تهران می شنیدم آهنگ ها را به خوبی بلد بودم، با کمی مکث جراتی در خود پیدا کرده، با صدای بلند گفتم من! او گفت تا برای بچه ها آواز بخوانم و من شعر "بلبل باگلها من در دبستان، دلشاد و خندان او در گلستان من در دبستان" را با ریتم آهنگین رادیو خواندم و بچه ها دست زدند. آموزگاراسم و فامیل همه را پرسید و در دفتر کلاس نوشت. بعضی از بچه ها مثل من ترسیده یا کم رو بودند به مین خاطر برای دستشوئی رفتن به مشکل برخورد کرده، کلاس صبح، زود تر از معمول تعطیل شد. از ما خواستند تا بعد از ظهر با پدرمان به مدرسه برگردیم. من می دانستم که پدرم در خانه نیست، لذا مجبور شدم گریه کنان از بقال سر گذر که مردی مهربان و دوست صمیمی پدرم بود خواهش کنم تا یک تک پا به مدرسه ما بیاید و حرف های مدیر مدرسه را در جمع پدران دانش آموزان شنیده به پدرم بگوید.

در آن زمان مدرسه ها روزانه دو نوبت صبح و عصر کلاس داشتند. صبح ها از ساعت 8 تا30/11 و بعد از ظهر ها از ساعت 2 تا 4. به هرصورت به منزل که رسیدم. به قول معروف یک سال در سفر و صد سال در سخن! هر اتفاقی در مدرسه افتاده بود با آب و تاب تمام تعریف کرده، از مادرم خواستم که اجازه دهد بعد از ظهر خودم تنها به مدرسه بروم، زیرا می خواستم در صورت امکان از وجود بقال سر کوچه، در مدرسه و به جای پدر استفاده کنم و او با شرط و شروط قبول کرد.

معمولا پدرها صبح زود از خانه بیرون می رفتند و تا پاسی از شب به خانه برنمی گشتند. معمولا، فرزندان خود را شب کمتر بیدار در خانه می دیدند. برایم جالب بود که طبق معمول زود نخوابم و بیدار بمانم تا پدرم را ببینم و در مورد مدرسه رفتن خود برایش تعریف کنم . اتفاقا او زود به خانه آمد و من همه چیز را برایش تعریف کرده و قول دادم که مدرسه را دوست داشته باشم و مثل خودش و برادرم باسواد شوم. او خوشحال بود و از اینکه من به مدرسه رفته ام مرا مورد تشویق قرار داد. جعبه کلوچه و مسغتی را که خریده بود به همه ما تعارف کرد و گفت که این شیرینی را به خاطر من تهیه کرده است.

برای نوشتن تمرین و مشق شب، خود کار وجود نداشت، رسم بر این بود، کلاس اول تا سوم همه با مداد سیاه و کلاس چهارم تا ششم با قلم و دوات مشق بنویسند.

ازفردای آن روز مدرسه به حالت عادی در آمد و مثل بعضی از مدارس که بچه ها را به بهانه های مختلف تنبیه می کردند ، ناظم مدرسه با شلاقش در محوطه حیاط جیلان میزد و حرکت غیر معقول دانش آموزان را زیر نظرداشت . بچه های کلاس اول، هنوز به یکدیگر عادت نکرده و بعضی اوقات برخوردهای کوچکی بین آنها بوجود می آمد. چوب و فلک در بین مدارس رایج بود به حدی که بعضی اوقات تنبیه بدنی به مصدوم شدن دانش آموز منجر می شد ساعت 4 بعد از ظهر هر روز همزمان با تعطیلی مدارس، مُبسِر هر کلاس نام کسانی که به دلیل بی انظباطی یا تنبلی در درس باید جریمه یا تنبیه شوند را به ناظم تحویل میداد و درهنگام خروج از مدرسه ابتدا همه به صف در حیاط قرار می گرفتند و چوب و فلک، برقرار می شد آنگاه خاطی بی چاره را بزور می خواباندند و پایش را در چوب فلک محکم بسته و دو نفرجهت قرار گرفتن چوب فلک، دوطرف دانش آموز می ایستادند و بابای مدرسه یا آقای ناظم با ترکه اناری یا شلاق لاستیکی به جان دانش آموز می افتاد .

67_AzHarDari_03.jpg

در این حالت روحیه همه ما بسیار ناراحت کننده و مضطرب به نظر می رسید. بیشتر اوقات، نوع کتک، کف دستی خوردن و فلک شدن دانش آموز، بستگی به خرید تنقلات غیر بهداشتی، در زنگ های راحت از بابای مدرسه داشت و در شلاق خوردن بی تاثیرنبود. اصلا به اینکه کلاس اولی ، یا ششمی باشد مربوط نمی شد و فردا صبح دانش آموز تنبیه شده روز قبل با کلاه کاغذی، صورت رنگ شده با مرکور کرم و آفتابه به دست بانصب مطلبی روی سینه او، باید دور حوض دراز مدرسه بگردد و بقیه دانش آموزان او را مسخره کنند. در آخر کار هم مستراح مدرسه را که وحشتناک ترین محل تنبیه بود تمیز نماید و ظهر آن روز هم در زیر زمین مدرسه که بصورت انبار تاریک، نمناک، کثیف، دارای سوسک های جوراجور، موش و بعضی اوقات نیز محل زندگی خزندگان خطرناک بود، زندانی شود. البته من نیز از این وضعیت در کلاس چهارم مستثنی نبوده و یکبار به خاطر ریختن جوهر روی زمین کلاس و کثیف شدن شلوار آقای معلم با چوب مخصوصی که در (ورزش دو) مورد استفاده قرار می گرفت چهار کف دستی خورده و استخوان نازک انگشتان هر دو دستم شکست که مدت ها دستم در گچ بود و امروز با دو انگشت شصت دست راست و یک انگشت کوچک دست چپ ناقص زندگی می کنم .آن روز در بیمارستان سعدی ، تنها محل شکسته بندی شیراز، دستم را جا انداخته و بریدگی آنرا بخیه نموده و گچ گرفته، با تهدید بنا شد این حادثه را به دروغ بی احتیاطی در هنگام بازی عنوان کنم. ظاهرا بعد از مدت زیادی دستانم رو به بهبودی رفت. بیچاره ولی دانش آموز، که تمام ظهر را باید به انتظار فرزند میماند! در ضمن کسی از منزل حق آوردن ناهار برای فرزندش را نداشت و عصر نیز باید دیر تر از معمول به خانه برود. برخورد نا هنجار بعضی از معلم ها، سر کلاس و زدن دنباله پیچ گوشتی به سر بچه ها بصورت شوخی یا جدی، خود یکی از دلایلی بود که دانش آموز آن روزگار علاقه زیادی به در س خواندن نداشته باشد. در صورتی که ولی دانش آموز معترض می شد با او پرخاش کرده یا فرزندش از مدرسه اخراج می شد و از ادامه تحصیل محروم می ماند یا او را در آخر سال مردود می کردند.که این خود مشکل بیشتری برای خانواده های بی بضاعت بوجود می آورد. من خیلی ترسو بودم و این وضعیت مرا رنج می داد و کابوس های شبانه رهایم نمی کرد، دیگر از شیطنت های کودکانه گذشته خبری نبود و در مدرسه و خانه گوشه گیر و منزوی شده ، از ابراز چنین اوضاعی در مدرسه نزد پدر و مادرم وحشت داشته از همان ابتدا سعی داشتم تا دروغ بگویم و مشکلات مدرسه را آن طور که بود عنوان نکنم . کم کم مادرم متوجه وضعیت روحی من گردید، در اواسط سال تحصیلی اول ابتدایی، مجبور شدند، مرا نزد برادرم بفرستندو در دبستانی که یک کلاس برای هر شش پایه تحصیلی اول تاششم ابتدائی وجود داشت، سال اول را به پایان برسانم. به هر حال دوباره مجبور بودم کلاس دوم را در همان مدرسه ملاصدرا ثبت نام شوم . هیچ گاه آن دوران را فراموش نمی کنم و خاطراتش از ذهنم پاک نمی شود .خوشبختانه امروز دیگر نه از آن مدرسه های قدیمی، کوچه های پر پیچ و خم، مدارس کهنه، آن مدیر، ناظم و بابای مدرسه سابق اثری به جای مانده و نه کودکان امروز مثل دانش آموزان آن سالها در شرائط نا هنجار تحصیل می کنند.

 

این مورد را ارزیابی کنید
(423 رای‌ها)

نظرات بازدیدکنندگان:

(*) :موارد الزامی

اين وب گاه در ستاد ساماندهی پایگاه های اينترنتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت گردیده است.

صفحه اصلی   |   زندگینامه هنری   |   پرتره های چهره های ماندگار   |   گالری نقاشی   |   گالری خوش نویسی   |   مقالات    |    یادداشت ها   |   تماس با ما

| All Rights Reserved. All contents available on this website are copyrighted by ONLINE PARVAZ ART GALLERY© 2006-2017 |

كليه حقوق مادی و معنوی اين وب گاه محفوظ و هرگونه انتشار يا استفاده از تصاویر و مطالب آن، تنها با ذکر منبع، آزاد است. © 1396-1385

| براي استفاده هرچه بهتر از سايت، پيشنهاد ما به شما، استفاده از مرورگرهای Google Chrome و firefoxMozilla Firefox  است. |